| |
| |
منوی وبلاگ
(1)
|
 |
|
 |
| |
لوگوی
دوستان | |
|
| |
آمار و نویسندگان |
�
نويسندگان :
(4) حامد اعظمي
�
آمار بازديد :
بازديد هاي امروز : 2
بازديد هاي ديروز :
5
بازديد هاي این ماه : 87
كل مطالب : 5
كل بازديد ها : 6075
ايجاد صفحه : 2.5
ثانیه
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
|
|

یک بار دیگر عشق را با خون نوشتن ... تعبیر لبخند تو را گلگون نوشتن
تا دست عشق از پیکر عاشق جدا شد ... با دست مولا قصه مجنون نوشتن .....
این کوچه ها بی تو همیشه بیقرارن ... حس غریبی بین پاییز و بهارند
رفتی ولی فکری به حال کوچه ها کن ... بوی تو رو دارند و تو رو اما ندارند |
|
|
 |
|
نوشته شده توسط حامد اعظمي |
نظرات 87 |
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
در عشق اگر عذاب دنیا بکشی
با اشک دو دیده طرح دریا بکشی
تا خلوت من هزار فرصت باقیست
تنها نشدی تا درد ما را بکشی
------------------------------------------
کاش میشد بوسه بارانت کنم
جان عاشق را به قربانت کنم
ای که دور از منو دز قلب منی
با وفا باش که دنیای منی |
|
|
 |
|
نوشته شده توسط حامد اعظمي |
نظرات 7 |
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما... روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است. آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است
|
|
|
 |
|
نوشته شده توسط حامد اعظمي |
نظرات 2 |
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
ای خدا کی شود آن دلبر عیار آید
همچو خورشید به پایان شب تار آید
مؤمنان را که غم دوری او محزون کرد
رنگ شادی و شعف بر گل رخسار آید
سوخت جانم ز غم غربت آن یار عزیز
کی طبیبم به سر عاشق بیمار آید  |
|
|
|
|
|
|